دختر سرزمین خاک |
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو، اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك آه، بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده بلب، خونين دل مي روم، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل........
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر....؟ راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته به بر راز این حلقه که در چهره ای او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: ((حلقه خوشبختی ست ، حلقه زندگی است همه گفتند :((مبارک باشد...)) دخترک گفت:((دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته ، هدر..... زن پریشان شد و نالید که وای وای، این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است.....
در اين شهر غريب كسي مرا ياد نكرد خود ماندم و كوله بارم تنها ياد تو مرا دلداری مي داد اي كاش در كنارم بودي اما تو نيز شايد مرا از ياد برده باشي خيالي نيست من تنهايم و شايد اين تنهايي سرنوشتم باشد نمي دانم... يكديگر را دوست بداريد اما از عشق زنجير مسازيد...
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل جانتان در
اهتزاز باشد ...
دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگرندهيد...
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك از آنكه ستون هاي
معبد به جدايي بار بهتر كشند و بلوط و سرو در سايه هم به
كمال رويش نرسند ... زندگی با آدم هاش برای من یه قصه بود توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون توی شب صدایی به جز گریه بی صدا نبود نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دلو وا نمی کنه قصه های پشت این پنجره ها غمو از دل جدا نمی کنه قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست............ قصه ماتم قلب خسته یه آدم
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم از غم وغصه هر چی بگم بازم کمه.........
دوری جستن از انسانهایی که دوستشان داریم بی فایده است
به ما نشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم داشت حسین آیینه نور خدایی است وجودش عین مصباح الهدایی است اگر قرآن ناطق مرتضی بود حسین ایجاز آن در نینوا بود
تمام سهم من از عشق يک بغل درد است چگونه سبز شوم سرنوشت من زرد است هميشه عشق برايم شبيه يک زن بود ! از آن هميشه بر اينم که عشق نا مرد است. چه تنگنای سختی است که انسان یا باید بماند ویا باید برود واین هر دو برای من تهی شده و دریغ که راه سومی نیست . در کلاس روزگار... درس های گونه گونه هست: درس دست یافتن به آب و نان ! درس زیستن کنار این و آن . درس مهر.... درس قهر.... درس آشنا شدن. درس با سر شک غم زهم جدا شدن! در کنار این معلمان و درس ها... در کنار نمره های صفرو نمره های بیست;یک معلم بزرگ نیز در تمام لحظه ها... تمام عمر ! در کلاس هست و در کلاس نیست! نام اوست : مرگ وآنچه را که درس می دهد ; ((زندگی)) است!
سالهای قحطی مرد تمام اطرافم را نامردی احاطه کرده است و من پشت سنگلاخ های زندگی آنجا که آدمی از ترس خالی شدن زیر پایش در خود می پیچد ساده دخترکانی را می بینم که برای آنها دست دوستی تکان می دهند وگل لبخند شان را تقدیم می کنند و غیرت را در وجودشان می کاوند نامردی نامردی و باز هم نامردی! چیزی به نام غیرت را در وجو دشان نمی بینی ولی باز افسوس ! که دخترکان ساده لبخند می زنند و....
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است! بدان عاشق شدن از بهر رنج است
دورم ز تو و ز دوريت مي سوزم
نزديك توام ز آتشت مي سوزم
پس من چه كنم چه خاكي بر سر ريزم
كز ديدن و از نديدنت مي سوزم من ندانم که کیم؟؟؟؟ من فقط میدانم ..... که تویی شاه بیت غزل زندگیم چه بگویم به تو ای رفته ز دست شدم از مستی چشمان تو مست
مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست
غرورم را شکستی،شکستی دل از من گسستی ، گسستی ولی آخر ای بی وفا
چرا با رقیبم نشستی اومدم یه شب کنار پنجره با کلی بغض
هم سپردم به ستاره٬ هم سپردم به نسیم که برید یه جوری به مردم این دنیا بگید ما دو تا دیوونه ایم اما به هم نمیرسیم!!! نگو بار گران بوديم ورفتيم نگو نا مهربان بو ديم ورفتيم واسه رفتن اين دليل محکمي نيست بگو با ديگران بوديم ورفتيم
ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي خواست فرياد بزنم: نرو ..... دلم مي خواست فرياد بزنم : بمون ... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :بمون ... اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه یک روز من از فاصله ها می گذرم هر چند که از تو و دلت بیخبرم عمریست دلم از غم تو میسوزد برگرد و ببین هنوز هم در به درم. نيومدي... نيومدي.... نيومدي.... اينقدر نيومدي كه اگه يه روز بياي باور نميكنم خودتي... و بازم ميگم نيومدي... آره ميدونم.... همش تقصير سرنوشته... آره ميدونم... دنيا
همش بازيه.... يه بازي كه بعضي وقتا حكمش ميشه مرگه ما آدما... نيا... ديگه نيا....ديگه نميگم بياي... برووو... راحت برو...
همينجور كه راحت اومدي راحتم برو... برو كه قطار خوشبختي مثله چشماي من صبور نيست..زود
برو حتما بهش ميرسي.. چشام خسته ست.. خسته ست از بس شب و روز برات اشك ريخت... اما بازم
نيومدي... ديگه نيا... هيچوقت نيا... چون چشمي ندارم كه بخوام اومدنت رو ببينم... آره..... چشمي نمونده..... واسه چي ميخواي بياي؟؟؟؟ نيومدي .... نيومدي.... اما واسه يه چيز بيا. بيا سر قبرم.. زير تابوتمو بگير... برام گل بيار... از همون گلايي كه دوس داشتم.... ...گل مریم...
بذارش سمت چپ قبرم تا بيوفته درست رو قلبم
قلبی که تا آخرین لحظه ی جون دادن داد میزد: دوست دارم
اما هيچكس نفهميد...هيچكس صداش براش مهم نبود... يه خواهش كوچيك... اونجا ديگه نذار هر روز هي به خودم بگم: نيومد... نيومد.. ديدي... ديدي اينجام نيومد..!!!! اونجا ديگه چشام نميتونه زياد
منتظر بمونه
...نميتونه..
«گاه مي انديشم ، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
امروز در جلوی آیینه یک تار موی سپید در سرم دیدم. دست بردم تا از ریشه بیرونش بکشم. یادم آمد کشتن پیک رسم جوان مردی نیست قاصدکی که از راه رسيد خبری از تو نداشت بی رحمانه پرپرش کردم تا عبرتی باشد برای قاصدکهای فرداها...
با نگات واسم نوشتی دیگه از عشق خبری نیست .......
قبل از اون فهمیده بودم توی چشمات اثری نیست..... چشم تو نه تنها با من با تموم دنیا قهر بود.......
عشق بهانه ایست برای نگاه.....
نگاه بهانه ایست برای عشق ...
عشق بهانه ایست برای زندگی... آن شب كه با تو پر زدم وعاشقت شدم باور نداشتم كه تو باما غريبه اي باور نداشتم به همين راحتي مرا
دلم زخمي ز زخم بي وفاي است به خود گويم دگر اين چه صداي است شکست اين قلب من اين هم صدايش نمي خواهم دگر باشي فدايش برايم بس همان يک بار که بودي تو نيز مثل بقيه دل ربودي پی دل امدم اما نبودی چقدر بده آدم تو اين دنيا كسي رو نداشته باشه ... چقدر بده كه به دوستات عمري خوبي كني و آخرش با بدترين شكل باهات برخورد كنن ... چقدر بده به كسي اعتماد كني بعدش بفهمي لايق اين اعتماد و راز داري نبوده .. چقدر بده كه مجبور بشي پيش كسي درد دل كني كه خودت هم ميدوني نميتونه همدردت باشه و دركت كنه ... چقدر بده كه گوش شنوايي نباشه به حرف دلت گوش بده ... چقدر بده كه احساس تنهايي كني ... چقدر بده كه آدما همديگه رو دوست نداشته باشن و فقط مصلحت خودشون و آينده ي خودشونو دوست داشته باشن و براشون مهم باشه ... چقدر بده كه همه بدونيم كه هيچ كدوممون دلمون براي هم با عشق و محبت نمي تپه ... اما چقدر خوب ميشد اگه تمام حرفايي كه بالا زدم هذيون و خيالبافي بود ... آه كه چقدر ما غريبيم و خودمون بيخبريم
|